توجه: بخش انگلیسی این سایت در حال بروزرسانی می باشد

 

 

 

باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی(در انتظار چاپ)

 

«باد فیلبل خاطره‌ی جان من است

باد فیلبل بانگ پر از «آن» من است

باد فیلبل چشمه عشق است یاران

چشمه‌هایش چشم حیران من است»

(استاد مونس)

پیشگفتار[1]

کتاب «باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی» بخشی از مجموعه «قصه‌های هجرت» است که تابه‌حال یک جلد از آن تحت عنوان «راه حیات»[2] به چاپ رسیده است و بخش‌های دیگرش نیز یکی پس از دیگری همچون «تهران نوشت های سالک ایرانی»، «لینگدال نوشت های سالک ایرانی»، «ماندال نوشت های سالک ایرانی» و ... آماده چاپ  می‌باشند.

بر این اساس کتاب «باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی» شامل قصه‌هایی کوتاه است که استاد محمد پیرحیاتی (مونس) در هنگام اقامت خود در شهر باد فیلبل -کشور آلمان- پی‌رنگ یا طرح‌واره آن را در دفتری- «دفتر یواشکی»- ریخته و سپس به آن روح و جسمی قابل تطبیق بادانش و بینش و منش خویش- «حکمت پشت دل»- بخشیده است.

این قصه‌های کوتاه حکایت از تجربه‌های عرفانی و معنوی استاد مونس نیز در شهر «باد فیلبل» می‌نمایند تا به قول ایشان: «نبض زندگی در تجلی را بتوان در کلامی تجربه کرد که تجلی زندگی را صرفاً معنا و مفهوم نبخشیده باشد، بلکه در کنار آن دو، از نیت حقیقی زندگی و حقیقت زندگی یعنی عشق در انسانیت انسان و الوهیت خدا نیز پرده‌برداری کرده باشد».

استاد مونس معمولاً بعدازظهرها با کتاب و دفتر-«دفتر یواشکی»- و قلم و «سه‌تار» خویش به دل طبیعت اطراف شهر «باد فیلبل» رفته و در آن فضای آرام‌بخش و زیبا به یادداشت و نکاتی نیز می‌پردازند که بخشی از آن یادداشت‌ها در قالب قصه‌هایی کوتاه در کتاب حاضر به رشته تحریر درآمده‌اند. متن حاضر قصه‌ی «هجرت سالک ایرانی به «جغرافیای باطنی» خویش است، همان فضایی که به خاطر «کشف درفشش، زخم دیداری بنفشش» را به جان‌ودل خرید تا جایی که به «حکمت پشت دل» در این راستا رسید.

شاید به همین جهت باشد که استاد مونس از کشور آلمان تنها به‌مثابه سرزمین شعر و موسیقی، فلسفه و ... یاد نمی‌کند، بلکه معتقد است: «آلمان سرزمینی است که در آن خداوند به من دو فرشته زیبا بخشید، دختران مهربانم آتش و سارا که زندگی‌ام را سرشار از نور و نیروی الهی نمودند ... آلمان سرزمینی است که برای نخستین بار به کشف جغرافیای باطنی خویش به شکلی کاملاً عملی واقف شدم و شهر «باد فیلبل» سرچشمه جوشان این تجربیات بین‌راهی است که هرگز فراموشش نخواهم کرد».

«به آلمان

عشق می‌ورزم

چون‌که فرهنگش پر از شور و شعور است

به آلمان

عشق می‌ورزم

چون‌که فرهنگش پر از نورِ حضور است»

(استاد مونس)

نکته حائز اهمیت در کتاب حاضر-«باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی»- آن است که این کتاب، صرفاً قصه‌ای عرفانی و معنوی با بیانی ساده و تمثیلی را با مخاطب در میان نمی‌گذارد تا فقط انتقال یک تجربه شخصی باشد، بلکه این قصه‌ها تجربه‌هایی است که به‌مثابه «حرکت مِهری تجلی» -چیستی حرکت-در صورت و قالب گزین گویی نیز گاهی خود را آشکار می‌نماید و پشت این کلمات و جملات گزین گویانه، تفکری عمیق، حکمی و فلسفی نهفته است آن‌چنان‌که خواننده را ناخودآگاه تحت تأثیر خود قرار داده تا آن را از بر نماید. نیچه نیز می‌گوید: «آن‌که با خون و گزین گویه می‌نویسد، نخواهد که نوشته‌هایش را بخوانند، بل می‌خواهد از برداشته باشند»[3]. متن «قصه اندیشه و اندیشه قصه در تجلی» نیز خود شاهدی بر این مدعاست که پر از کلمات و جملات مسجع و گزین گویانه است. شایان‌ذکر است استاد مونس از اولین کتاب خود یعنی «آن روز که پری رفت»[4] دارای سبک و لحن مسجع و گزین گویانه بوده‌اند و حتی به‌طور خاص در کتاب‌های ایشان به نام «اسرار»[5]، «اول یار»[6] و «هنر عکاسی و شاعرانگی عکس»[7] می‌توان آن را  مشاهده کرد. این سبک و لحن چنان پیداست که جملات ایشان را می‌توان از بین جملات و کلمات دیگر نویسندگان و شعرا به‌خوبی تشخیص داد.با این مقدمه کوتاه شما را دعوت به خواندن متن «قصه اندیشه و اندیشه قصه در تجلی می نماییم:

«هرچند

که این قصه

کوتاه‌ترین قصه است

اما

چه کنم بادل

عاشق همین قصه است»

(استاد مونس)

 

 

طرح جلد کتاب اثری از هنرمند گرافیست حسین فیلی زاده بر اساس نقاشی از محمدپیرحیاتی (مونس) تحت عنوان«باد فیلبل چشمه عشق است» می باشد.

 

قصه اندیشه و اندیشه قصه در تجلی

«تجلی

انتظار به پایان آمده‌ی

یک باور عمیق است

تجلی

انتقال یک تجربه بصری

در بیان زبانی دقیق است»

(مونس)

«... اندیشه‌ای که در آن قصه باشد، قصه اندیشه‌ای است که حضورش را در یک متن با شاعرانگی اعلام می‌کند. وقتی زبان آن متن یا قصه، عرفانی نیز باشد بی‌گمان روح شاعرانگی‌اش همان اندازه عهده‌دار لحن و زبان اندیشه‌اش خواهد بود که تأویل در تجلی معنا و معنا در تجلی‌اش به «چیستی حرکت» بینجامد.

کشف زندگی در دل این‌گونه متون-قصه های کوتاه عرفانی و تمثیلی- حتماً نباید سوژه واقعیت شود یا واقعیت سوژه آن، که بی‌گمان «زندگی را در کشف» نیز اسیر «کفش» زمان و مکان کرده‌ایم. زمان و مکانی که نه‌تنها زندگی حرکت و حرکت زندگی ازآنجا آغاز نمی‌گردد بلکه «چیستی حرکت» را نیز ضمانت نخواهد کرد.

قصه، سرزمینی است که «عقل» در آن همان اندازه ایفای نقش می‌کند که «تجربه» ولی هر دو در راستای «حقیقت زندگی» که بیش و پیش‌ازاین دو، می‌باشند؛ حرکت می‌کنند و آن «عشق» می‌باشد. عشق قبل از «عقل» و «تجربه» شالوده «حقیقت زندگی» را چنان از «نیت» خود «باردار حرکت» نموده است که «واقعیتِ»-هر دو ساحت وجود ذهنی و وجود عینی یا خارجی‌اش- قصه نیز بی فرمان آن گام از گام برنمی‌دارد به‌ویژه قصه‌ای که سهم خود را به «انسان تنها» و «تنها انسان»؛ قرار است تحویل دهد، انسانی که زیستن در تجلی «تجلی عشق» یا «حرکت مِهری تجلی»-را تجربه کرده باشد، حتی در واقعیت. رویکردی که می‌تواند حتی حرکت قصه در واقعیت را نیز همچون «ماهیت حرکت» دارای ساحتی «تدریجی» نشان دهد آن‌چنان‌که «ناگهانی و یک‌دفعه» ای تا از یاد نبریم ابعاد ناشناخته «ناشناخته شناسی»- درحرکت‌های ناگهانی است که رخ نموده تا قصه خود را تهی از «تجربه‌های بین‌راهی» یعنی رمز و راز نشان ندهد.

بر این پایه صدای پای قصه را می‌توان از زبان چشم نیز شنید، آن‌هم وقتی‌که اشک از «پله‌های ذوق» پایین می‌چکد یا از «پلکان درد»ی لیز می‌خورد تا گوشه لب که تبدیل به کلامی شود تا از نمکین بودن آن به شفافیت و زلالی «اعلی» برسیم؛ بی‌آنکه فاش کنیم چگونه صدبار نمکش خوردیم، حتی ده بار نمکدانش شکستیم ولی باز «خریدار دکان کساد» مان است هنوز.

صدای پای قصه را شنیدن از زبان چشم و اندیشه در تجلی، ساحتی شاعرانه به لحن متن می‌بخشد به‌ویژه وقتی‌که احساس کنی خدا صدایت را شنیده باشد و تو در واژگانت هنگام نزول خیلی ساده زیاد می‌شنوی، انگار که متن نیز خود تو هستی که در آن گام می‌زنی و واژگان نیز از تو بالا می‌روند.

متنی که در یک قصه به دنیا می‌آید، قصه اندیشه‌ایی است که در یک متن صامت تن به باروری تازه‌ای داده است که بیان زبانی‌اش را به شاعرانگی سپرده تا در اندیشه‌ای با بیان بصری نیز باردار معنایی شود که «تنها در تجلی» به سر می‌برد، زیرا قرار است از عبورش به سمت مخاطب نیز حکایت کند.

کتاب حاضر- باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی-به پوشش «بودنِ سالک ایرانی در تجلی» نیز شکلی شاعرانه بخشیده است زیرا «باد فیلبل» تنها مکانی نیست که سالک ایرانی-نگارنده این سطور- را درنوردیده است، بلکه تمامی مسیری را که «تجلی عشق» در «پشت دل سالک ایرانی» طی نموده است، به‌نوعی ردّ پایش را در کلمات و عبارات به‌ویژه آنانی که بیان بصری بیشتری دارند، برجای نهاده است.

نگارنده این سطور به‌مثابه سالکی ایرانی قصه‌های این دفتر-دفتر یواشکی- با عنوان «باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی» را تقدیم می‌کنم به ساعت و ساحت خوش مردم شریف، نجیب و بافرهنگ شهر «باد فیلبل» که از مِهر و مُهرشان بسیار دریافتم و آموختم.»

«باد فیلبل

شهر پر از یار من است

باد فیلبل

ساعت دیدار من است

باد فیلبل

شهر پر از کار من است

باد فیلبل

چشمه اسرار من است»

(مونس)

حقیر فقیر محمد پیرحیاتی (مونس)

ماندال- نروژ 2021



[1] . تمامی جملات داخل گیومه از محمد پیرحیاتی (مونس) می‌باشد. کتاب «باد فیلبل نوشت‌های سالک ایرانی» اثر محمد پیرحیاتی (مونس) در انتظار چاپ است.

[2] . کتاب «راه حیات» اثر محمد پیرحیاتی (مونس) که در سال 1383 در انتشارات روزنه به چاپ رسیده است. شایان ذکر است که قصه «جریان هستی در شهر باد فیلبل» برای نخستین بار در کتاب «راه حیات» بیان گردیده است.

[3] . چنین گفت زرتشت، فردریک نیچه، داریوش آشوری، نشر آگه، ص 53.

[4] . آن روز که پری رفت، محمد پیرحیاتی (مونس)، انتشارات قصیده‌سرا، 1381.

[5] . اسرار، محمد پیرحیاتی (مونس)، مترجم مهدی افشار، انتشارات واژه آرا، 1390.

[6] . اول یار، محمد پیرحیاتی (مونس)، مترجم مهدی افشار، انتشارات واژه آرا، 1390.

[7] . هنر عکاسی و شاعرانگی عکس، محمد پیرحیاتی (مونس)، مترجم مهدی افشار، انتشارات روزنه، 1394.

 


 

 

جریان در هستی باد فیلبل

«اینجایی که دل

اکنون نشسته است

فصل زمان

بی ابتدا به انتظارم نشسته بود

 

آنجایی که دل

هربار شکسته است

اصل امان

بی انتها به انتخابم نشسته بود»

(مونس)

... جایی که اکنون نشسته ام بیشه ای از جنگل نزدیک محل زندگی‌امان در شهرستان کوچک و زیبای «باد فیلبل»[1] است. جایی در زمان و مکان که تنها نه کیلومتر با کلان شهر فرانکفورت فاصله دارد، ولی برای من هرگز این فاصله پر نمی شود، انگار در «شکاف زیستن» بیشترین سهم «زیستن در تجلی» را برایم رقم می‌زند، تا جایی که به عمیق کردن آن بیش از پُر کردنش، ناخودآگاه و خودآگاه مشغول شده ام.

باد فیلبل با مرز جغرافیایی تاریخی‌اش در حال عبور از من است ولی من هنوز این عبور را در  فضایی که خود را اساطیری نشان می دهد، نمی‌شناسم تا اینکه با این جایی که «اکنون» نشسته‌ام آشنا شدم.

تقریبا هر روز بعدازظهر به همراه ساز سه‌تار خویش، کتاب و دفتر و چند قلم خوشنویسی به این گوشه‌ی «درویش نشین» در دل جنگل آمده و لحظاتی را با صدای قژقژ قلم نی، این سالک سر به زیر و دلیر، بر روی کاغذی سپید و منیر و دمی با ناخن، این «مضراب عاشق و بصیر»؛ بر سیم های دل انگیز سه تارم زده و در این بین اندکی کتاب خوانده و مطالبی نیز یادداشت می کنم.

در این محیط زیبا و سحر انگیز به آنچه بر «کنش های ذاتی»ام نیز می گذرد، توجه داشته آنچنان که به «واکنش های حیاتی»ام؛ تا در مجموع، سر و سامانی آرامتر به زندگی‌ام در تجلی و تجلی ام در زندگی داده و از پراکندگی به وحدتی در خویش رسیده باشم.

در اینجا، جریان هستیِ شهر باد فیلبل گاهی بیرون از تجلی نیز برای من نگاه داشته می‌شود تا زندگی در تجلی را به بخشی دیگر از این شهر ارجاع دهد که طبیعت بکرش هنوز صاحب حرمت انسان در آغوش خویش است؛ آنچنان که می توان تا مرز هنوز شاهد «چشم بسته» راه رفتنش در پشت دل انسان بود.

در اینجا سمور هم انگار مرا می شناسد، می آید در کنارم، لختی نیم نگاهی می کند و تند و تیز می دود و دور می شود، گاهی از عبور سنجاب نیز نگاهم باردار مِهری از حرکت می شود که از تعقیب «مُهر اندیشه»ام باز می مانم. البته بیشتر زمانی با تعقیب نگاه خود، درگیر می شوم که به «نگاه آهو» می رسم؛ آن دو چشمی که جادوگرانه «آهو پژوهی» را در دامن بینشم می گذارد. نگاهی که پرواز پرستو را در پشت دلم به آغوش می کشد و از هر فرصتی استفاده می کند تا مشامم را از مشک قدمش معطر سازد.

من در اینجا، بوی خوش اولین تجلی افتاده در دامن لحظات اساطیری خلقت را نیز به شکل ماهی تجربه و کشف می کنم، چگونگی ریزش نور از چشمه جوشان خورشید در دل ماهی؛ هنوز اینجا زندگی نبض‌اش ازلی می زند و امکان ندارد که هوس «سیب مِهر» از درخت «دیدار» تو را به یاد ننه حوا و بابا آدم نیندازد.

من بارها از چشمه‌ی این گونه لحظات جاری و شفاف، وضو با اشک ذوق گرفته ام و بر سجاده ی مدوّرِ برگ هایی نماز عشق و سجده شکر بجا آورده ام که ذکر باران در رنگین کمان بهارانش پرده از رخ یار با خورشید این دیار بر می دارد. زندگی در اینجا چه زیبا و عمیق خود را در وجدانم آشکار می کند، وجدانم چه شیدا ولی رقیق خود را در زندگی شکار می کند.

قصه‌ی شکل گیری این «متنِ در تجلی»- باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی- نخستین بار خود را با «تجربه‌ای بین راهی» در اینجا پای «درخت سیبی مجنون»، خود را به رخ سالک ایرانی‌اش کشید که به تصویر کشیدنش نیازمند تصوری است که «بیست و دو سال انتظار» را در «پشت سر» گذاشته تا به «پشت دل»اش برسد.

بیست و دو سال انتظار دیدار با «پیری اساطیری» که در «ذات نشینی»اش با چراغ و عصا به سراغ پشت دل داغدارم آمد تا بگوید: «دلشدگان از راه دلسوزی به حقیقت می‌رسند».

اینجا همان جایی است که من بار دیگر کودکی ام را دیدم که به شکل آهویی می دود به سوی ماهی؛ سالک پرنده‌ای که خواهش و گرایشم را بی آنکه از نور خورشید بازدارد در پشت دل خود، دستانم را به پوست آهو همان اندازه رسانید که دلم را به دوست آهو؛ یاهو.

«از سمت

تیغه اش

به دست می گیرد چاقو را

کودکی

 که کشف می کند

هنوز پوست و بدن آهو را»

                                          (مونس)



[1] .Bad vilbel

تقدیم به مونس جان ، استاد محمد پیرحیاتی(مونس)