توجه: بخش انگلیسی این سایت در حال بروزرسانی می باشد

 

 

 

جریان در هستی باد فیلبل

 «اینجایی که دل

اکنون نشسته است

فصل زمان

بی ابتدا به انتظارم نشسته بود

 

آنجایی که دل

هربار شکسته است

اصل امان

بی انتها به انتخابم نشسته بود»

(مونس)

... جایی که اکنون نشسته ام بیشه ای از جنگل نزدیک محل زندگی‌امان در شهرستان کوچک و زیبای «باد فیلبل»[1] است. جایی در زمان و مکان که تنها نه کیلومتر با کلان شهر فرانکفورت فاصله دارد، ولی برای من هرگز این فاصله پر نمی شود، انگار در «شکاف زیستن» بیشترین سهم «زیستن در تجلی» را برایم رقم می‌زند، تا جایی که به عمیق کردن آن بیش از پُر کردنش، ناخودآگاه و خودآگاه مشغول شده ام.

باد فیلبل با مرز جغرافیایی تاریخی‌اش در حال عبور از من است ولی من هنوز این عبور را در  فضایی که خود را اساطیری نشان می دهد، نمی‌شناسم تا اینکه با این جایی که «اکنون» نشسته‌ام آشنا شدم.

تقریبا هر روز بعدازظهر به همراه ساز سه‌تار خویش، کتاب و دفتر و چند قلم خوشنویسی به این گوشه‌ی «درویش نشین» در دل جنگل آمده و لحظاتی را با صدای قژقژ قلم نی، این سالک سر به زیر و دلیر، بر روی کاغذی سپید و منیر و دمی با ناخن، این «مضراب عاشق و بصیر»؛ بر سیم های دل انگیز سه تارم زده و در این بین اندکی کتاب خوانده و مطالبی نیز یادداشت می کنم.

در این محیط زیبا و سحر انگیز به آنچه بر «کنش های ذاتی»ام نیز می گذرد، توجه داشته آنچنان که به «واکنش های حیاتی»ام؛ تا در مجموع، سر و سامانی آرامتر به زندگی‌ام در تجلی و تجلی ام در زندگی داده و از پراکندگی به وحدتی در خویش رسیده باشم.

در اینجا، جریان هستیِ شهر باد فیلبل گاهی بیرون از تجلی نیز برای من نگاه داشته می‌شود تا زندگی در تجلی را به بخشی دیگر از این شهر ارجاع دهد که طبیعت بکرش هنوز صاحب حرمت انسان در آغوش خویش است؛ آنچنان که می توان تا مرز هنوز شاهد «چشم بسته» راه رفتنش در پشت دل انسان بود.

در اینجا سمور هم انگار مرا می شناسد، می آید در کنارم، لختی نیم نگاهی می کند و تند و تیز می دود و دور می شود، گاهی از عبور سنجاب نیز نگاهم باردار مِهری از حرکت می شود که از تعقیب «مُهر اندیشه»ام باز می مانم. البته بیشتر زمانی با تعقیب نگاه خود، درگیر می شوم که به «نگاه آهو» می رسم؛ آن دو چشمی که جادوگرانه «آهو پژوهی» را در دامن بینشم می گذارد. نگاهی که پرواز پرستو را در پشت دلم به آغوش می کشد و از هر فرصتی استفاده می کند تا مشامم را از مشک قدمش معطر سازد.

من در اینجا، بوی خوش اولین تجلی افتاده در دامن لحظات اساطیری خلقت را نیز به شکل ماهی تجربه و کشف می کنم، چگونگی ریزش نور از چشمه جوشان خورشید در دل ماهی؛ هنوز اینجا زندگی نبض‌اش ازلی می زند و امکان ندارد که هوس «سیب مِهر» از درخت «دیدار» تو را به یاد ننه حوا و بابا آدم نیندازد.

من بارها از چشمه‌ی این گونه لحظات جاری و شفاف، وضو با اشک ذوق گرفته ام و بر سجاده ی مدوّرِ برگ هایی نماز عشق و سجده شکر بجا آورده ام که ذکر باران در رنگین کمان بهارانش پرده از رخ یار با خورشید این دیار بر می دارد. زندگی در اینجا چه زیبا و عمیق خود را در وجدانم آشکار می کند، وجدانم چه شیدا ولی رقیق خود را در زندگی شکار می کند.

قصه‌ی شکل گیری این «متنِ در تجلی»- باد فیلبل نوشت های سالک ایرانی- نخستین بار خود را با «تجربه‌ای بین راهی» در اینجا پای «درخت سیبی مجنون»، خود را به رخ سالک ایرانی‌اش کشید که به تصور کشیدنش نیازمند تصوری است که «بیست و دو سال انتظار» را در «پشت سر» گذاشته تا به «پشت دل»اش برسد.

بیست و دو سال انتظار دیدار با «پیری اساطیری» که در «ذات نشینی»اش با چراغ و عصا به سراغ پشت دل داغدارم آمد تا بگوید: «دلشدگان از راه دلسوزی به حقیقت می‌رسند».

اینجا همان جایی است که من بار دیگر کودکی ام را دیدم که به شکل آهویی می دود به سوی ماهی؛ سالک پرنده‌ای که خواهش و گرایشم را بی آنکه از نور خورشید بازدارد در پشت دل خود، دستانم را به پوست آهو همان اندازه رسانید که دلم را به دوست آهو؛ یاهو.

«از سمت

تیغه اش

به دست می گیرد چاقو را

کودکی

 که کشف می کند

هنوز پوست و بدن آهو را»

                                          (مونس)



[1] .Bad vilbel

تقدیم به مونس جان ، استاد محمد پیرحیاتی(مونس)