توجه: بخش انگلیسی این سایت در حال بروزرسانی می باشد

 

 

 

درخت و راه

 

... هنوز«راه» شریف ترین چیزی بود که  سالک را به خود جذب می کرد . او «بودنِ»-خلق مدام- خود را در این راه، تجربه میکرد، و بی هیچ بهانه ای به «رفتن» ادامه می داد تا «شدن»-خلق جدید- اش در شکل «اکنونیت»، تجلی نماید.
یک بار که از عبور خویش در جانش ره توشه بر می چید تا بدین وسیله« شنیده»های خود را که بوی «شیئیت» می داد تبدیل به «دیدن» و «دیدار»کند ، که طعم حکمت می داد، ناگهان چشمش به « درختی» در «بین راه» افتاد که سخت تنها بود و بی پناه.
سالک بی آن که تقدیر را در وادی باورهایش به محاکمه کشد رو به درخت کرد و گفت:
از چه لاغری و بی پناه ، افتاده ای در کنار راه و به دور از انبوه درختانِ جنگلی ، تنها؟!
درخت با تکانی بر شاخه هایش که هنوز نشان از پرباری اش در معنا می داد گفت:
دلم از زمین گرفته و غمگین است ، گرچه تقدیر عاشقان طریق ، شیرین است.
سالک با شنیدن پاسخ درخت ، احساس کرد به میوه چینی از معرفت درختی پربار از « دیدن و دیدار » دعوت شده است.
فوری دست به کار شد و به اندازه ی توانش از او چید و چشید و گاهی نیز از درخت سؤالی می کرد:
چگونه از زمین دل گیری ، تویی که ریشه در دلش داری ، بجز او غذا از که می گیری؟!
درخت گفت:
به کجا نظر داری ای سالک ، که روزی رسان ِ همه است ، آن مالک!
که دادن لقمه به هرکس تقدیر است ، گرچه قضاوت ما کمی شکسته و تیره است.
شکایت من از همین نکته است چرا  بهر لقمه نانی چند ، ریشه ام در زمین سفت خفته است؟!
رهروان از این دیار هر روز می روند  به پای خود پیروز
من و شکسته پایی در خاک ، عاقبت هیزم شکنی بی باک، می کند سینه ام را هم چاک.
هر که ایستادن آموزد یا که «رفتنْ» نیاموزد ، زمین از وجود او روزی هیمه های خشک می سازد.
سالک از روی غمخواری به درخت گفت با یاری، بیهوده از چه دلخور و غمباری که نشان ِ «ره» تو نیز داری ، سالک است و این «بیداری» که تو در دلت «آن» را داری.
دلت آهویی شیرگیر است  ،همچو سالکی وارسته ، تشنه ی دیدار یک «پیر» است.
ره ، فقط به پا رفتن نیست ، دل سپردن مرام هر سالک ، مقام  هر شیر است.
مگر یادت نیست این پند و اسرار
سالکان گفته اند بی زبان بسیار:
«دست و پا در کار ، دل از آن یار».
درخت ، حالی کرد ، ز ذوق زاری کرد و گفت:
 ای سالک خواب ِ خواب بودم ، من سالها غافل پی پا بودم،
دلم پیشم بود چه رسوا بودم!
سالک نازش کرد با او وداع کرد
بی آن که گوید صاحب رازش کرد
سالک نشان داد هنوز در راه بود
هم از درد دل ، هم از درک راه هر دو آگاه بود
هنوز در «راه» بود
راه بود
«راه».

        محمد پیرحیاتی(مونس)

تقدیم به مونس جان ، استاد محمد پیرحیاتی(مونس)